سلام خدای مهربونم... صبح بعد از نماز که اقایی میره من دیگهخوابم نمی بره و تا ساعت 7 اینا می شینم کتاب می خونم ....بعدم یه چرت کوتاه سعی می کنم بزنم که فایده نداره خواب به چشام نمیاد اما حوصله بیرون اومدن از تخت خواب رو هم ندارم ....وقتی هم امروز پاشدم خواستم غذای مورد علاقه اقایی رو درست کنم که خون دماغ شدمو نمی شد برم سر وقت غذا ...اومدم پای لپتاپ و به وبلاگ دوستام سر زدمو خوندمشون ... خدارو شکر آقا دیر میاد غذای من اماده شد الان خخخخخ و اون هنوز یک ساعت و نیم دیگه میاد خونه ..... حال ندارم هنوز همچنان کسلم ....هی فکر می کنم و فکرمی کنم ....فکر فکر.... نیکلی عزیز نوشته هاتو خوندم از اینکه تو رشته ای ادامه تحصیل دادی که هیچ علاقه ای بهش نداشتی ....من این حستو خوب درک می کنم .....چون منم رشته ای رو انتخاب کردم که به زور مدرکمو گرفتم بدون اینکه علاقه در کار باشه ....من برعکس تو عاشق کامپیوتر بودم اما نشد که برم اجازه ندادن و رفتم فیزیک جامدات خوندم ... فکر کنم اگه منم مثل بقیه رشتمو دوست داشتم می تونستم الان بگم دوران دانشجوییم بهترین دوران بود اما هیچ لذتی نبردم و بقیه رو درک نمی ک lovelly...
ما را در سایت lovelly دنبال میکنید
برچسب: من چمه,خدایا من چمه,مگه من چمه, نویسنده: بازدید: 112 تاريخ: دوشنبه 22 آذر 1395 ساعت: 2:50